$>

هیچستان

شعرهای سالار.ا.ن.کاشانی

 

صفحه اصلی
پست الکترونيک
XML
 
شعرها


بايگانی


 

 

 

6/03/2004

پشت شيشه
 
غم پشت شيشه بود
شما يادتان نبود
باران نمي گرفت
شما يادتان نبود
بيهوده پشت شيشه دست تكان مي دهيد
!... آي
گفتم كه پشت شيشه قلب تكان داده ام ولي
خورشيد رفته است
شما يادتان نبود؟
وقتي غروب مي شد وشب داشت مي رسيد
گفتم كه صبح يادتان نرود
يادتان نبود
من - پشت شيشه - ابتداي راه رسيدن نشسته ام
بايد مي آمديد
ولي يادتان نبود
سالار  ||  12:53 PM